<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>مهر</title>
<link>http://aidaazimy.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Thu, 18 Oct 2007 21:12:21 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title></title>
<link>http://aidaazimy.blogfa.com/post-30.aspx</link>
<description>&lt;FONT size=5&gt;آدرس وبلاگ جدیدم:&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;A href=&quot;http://www.november-rainy.blogfa.com&quot;&gt;&lt;FONT size=5&gt;www.november-rainy.blogfa.com&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 18 Oct 2007 21:12:21 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=aidaazimy&amp;postid=30</comments>
<dc:creator>aidaazimy</dc:creator>
<guid>http://aidaazimy.blogfa.com/post-30.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://aidaazimy.blogfa.com/post-29.aspx</link>
<description>&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;ميگويند &lt;FONT color=#ff0000&gt;خيام&lt;/FONT&gt;، به اقتضاي سن، چندينبار افكار و عقايدش عوض شده، در ابتدا لاابالي و شرابخوار و كافر و مرتد بوده و آخر عمر سعادت رفيق او شده، راهي به سوي خدا پيدا كرده و شبي روي مهتابي مشغول بادهگساري بوده، ناگاه باد تندي وزيدن ميگيرد و كوزهي شراب روي زمين ميافتد و ميشكند. آن وقت خيام برآشفته به خدا ميگويد:&lt;BR&gt;ابريق مي مرا شكستي ربي،&lt;BR&gt;بر من در عيش را ببستي ربي،&lt;BR&gt;من مي خورم و تو ميكني بدمستي&lt;BR&gt;خاكم به دهن مگر تو مستي ربي؟&lt;BR&gt;خدا او را غضب ميكند، فوراً صورت خيام سياه ميشود و خيام دوباره ميگويد:&lt;BR&gt;ناكرده گناه در جهان كيست؟ بگو&lt;BR&gt;آن كس كه گنه نكرده چون زيست؟ بگو&lt;BR&gt;من بد كنم و تو بد مكافات دهي&lt;BR&gt;پس فرق ميان من و تو چيست؟ بگو&lt;BR&gt;خدا هم او را ميبخشد و رويش درخشيدن ميگيرد و قلبش روشن ميشود. بعد ميگويد: «خدايا مرا به سوي خودت بخوان!» آن وقت مرغ روح از بدنش پرواز ميكند!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;BR&gt;&lt;FONT size=1&gt;نوشته:صادق هدایت&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 13 Oct 2007 12:11:51 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=aidaazimy&amp;postid=29</comments>
<dc:creator>aidaazimy</dc:creator>
<guid>http://aidaazimy.blogfa.com/post-29.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>شیرکو بی کس(شاعر کردستان)</title>
<link>http://aidaazimy.blogfa.com/post-28.aspx</link>
<description>&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT color=#cccccc&gt;ابر &lt;/FONT&gt;را پيش چشمان &lt;FONT color=#00ccff&gt;آسمان&lt;/FONT&gt; دزديدند!&lt;BR&gt;&lt;FONT color=#666666&gt;باد&lt;/FONT&gt; را پيش چشم ابر،&lt;BR&gt;&lt;FONT color=#003399&gt;باران&lt;/FONT&gt; را پيش چشمان باد&lt;BR&gt;و &lt;FONT color=#996600&gt;خاک&lt;/FONT&gt; را پيش چشمان باران دزديده اند!&lt;BR&gt;و در خاک پنهان کردند&lt;BR&gt;آن &lt;FONT color=#ff0000&gt;چشمهايي&lt;/FONT&gt; را &lt;BR&gt;که دزدان را ديده بودند!&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt; </description>
<pubDate>Fri, 12 Oct 2007 20:38:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=aidaazimy&amp;postid=28</comments>
<dc:creator>aidaazimy</dc:creator>
<guid>http://aidaazimy.blogfa.com/post-28.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>یک شعر از هرمز علی پور</title>
<link>http://aidaazimy.blogfa.com/post-27.aspx</link>
<description>&lt;FONT size=2&gt;
&lt;P align=right&gt;این گلدان را من نشکسته ام&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;که در من هنوز جسارتی هست برای &lt;FONT color=#ff0000&gt;راست گفتن&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;و حتی نمی دانم چه کسی انرا شکسته است&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;که بر حسب اتفاق این جایم من&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;و اگر این گونه گرفته ام &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;دلم به حال این گل می سوزد&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;و در صدایم نیز اگر که لرزشی می بینید&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;باور کنید که از ترس نیست که از اندوه است&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;و اما روزی که معلوم شود بی گناهم من&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;و به ناحق مرا شکسته اید&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;دیگر چه فایده اگر تمام&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;جهان را به من تعارف کنید.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;</description>
<pubDate>Fri, 07 Sep 2007 20:51:40 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=aidaazimy&amp;postid=27</comments>
<dc:creator>aidaazimy</dc:creator>
<guid>http://aidaazimy.blogfa.com/post-27.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>داستان 2</title>
<link>http://aidaazimy.blogfa.com/post-26.aspx</link>
<description>&lt;FONT color=#ff0000 size=3&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ff0000 size=4&gt;دیوار&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;BR&gt;&lt;FONT size=1&gt;ایوان ، پيشخدمت مخصوص آقاي بوكين ضمن آنكه ريش ارباب خود را مي تراشيد گفت: &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=1&gt;ــ مردي به اسم ماسلف هر روز دو دفعه به خانه مان مي آيد و ميخواهد با شما حرف بزند … امروز هم آمده بود ، ميگفت كه مايل است پيش شما به عنوان مباشر استخدام شود … ميگفت كه ساعت يك بعد از ظهر بر ميگردد … آدم عجيب و غريبي بود! &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=1&gt;ــ چطور مگر؟ &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=1&gt;ــ هر وقت مي آيد در پيش اتاقي مي نشيند و يك بند غرولند ميكند كه: « من نه پيشخدمت هستم ، نه ارباب رجوع كه دو ساعت تمام در پيش اتاقي علافم كنند … من آدم تحصيل كرده اي هستم! … با اينكه اربابت يك ژنرال است بهش بگو كه جان مردم را در انتظار به لب رساندن ، قباحت دارد … » &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=1&gt;بوكين اخم كرد و گفت: &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=1&gt;ــ حق با اوست! تو برادر ، گاهي وقتها پاك بي نزاكت ميشوي! ارباب رجوع اگر آدم حسابي است و سر و وضع تر و تميزي دارد بايد به اتاق دعوتش كرد … مثلاً مي توانستي به اتاق خودت يا … &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=1&gt;ايوان پوزخندزنان جواب داد: &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=1&gt;ــ آدم مهمي نبود ارباب! اگر آمده بود كه شما به عنوان ژنرال استخدامش كنيد ، يك چيزي … در پيش اتاقي معطلش نميكردم … ميخواستم بهش بگويم: آخر مرد حسابي آدمهاي تر و تميزتر از تو در پيش اتاقي معطل ميشوند و جيكشان هم در نمي آيد … مباشر هميشه ي خدا نوكر ارباب است ، پس بايد مباشر باقي بماند و از خودش هم حرف در نيارد و تحصيلاتش را به رخ اين و آن نكشد! … آقا را باش ، توقع داشت ببرمش به اتاق پذيرايي … هيكل نجس! … حضرت اشرف ، اين روزها آدمهاي مضحك دنيا را پر كرده اند! &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=1&gt;ــ اين آقاي ماسلف اگر دوباره مراجعه كند راهنمايي اش كن پيش من … &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=1&gt;و آقاي ماسلف ، درست سر ساعت يك بعد از ظهر آمد … ايوان او را به دفتر كار ژنرال هدايت كرد. بوكين به استقبال او رفت و پرسيد: &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=1&gt;ــ شما را جناب آقاي كنت به اينجا فرستاده اند؟ از آشنايي تان خوشحالم! بفرماييد بنشينيد ؛ روي اين مبل كه نرمتر است … گويا يكي دو بار مراجعه كرده بوديد … به من گزارش دادند ولي … ولي ببخشيد ، معمولاً نيستم يا گرفتارم. بفرماييد سيگار بكشيد عزيزم … خوب ، حقيقتش را بخواهيد من به يك مباشر احتياج دارم … مي دانيد با مباشر قبلي ام كمي نساختيم … نه من توقعش را بر مي آوردم ، نه او رضايتم را. در واقع دو آدم متبايني بوديم … هه ــ هه ــ هه … راستي در اين كار چقدر سابقه داريد؟ تا حالا ملكي را اداره كرده ايد؟ &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=1&gt;ــ بله ، پيش از اين به مدت يك سال در ملك كيرشماير ، مباشر بودم. ملك ايشان را حراج كردند و بنده بالاجبار بيكار شدم … البته تقريباً تجربه ي كاري ندارم اما رشته ي كشاورزي را در آكادمي پتروسكي تمام كرده ام … تصور ميكنم تحصيلاتم بي تجربگي ام را تا حدودي جبران كند … &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=1&gt;ــ تحصيلات كدام است ، پدر جان؟ اموري مثل نظارت بر كار كارگرها و جنگلبانها … و فروش محصول غلات و سالي يك دفعه هم تهيه و ارائه صورت دخل و خرج ملك كه احتياج به تحصيلات ندارد! آنچه به درد مباشر ميخورد چشم تيزبين و زبان دراز و صداي رسا است … &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=1&gt;سپس آهي از سينه برآورد و ادامه داد: &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=1&gt;ــ البته داشتن تحصيلات هم ضرري ندارد … خوب ، برگرديم به اصل قضيه … از كم و كيف ملكم كه در ايالت ارلوسكايا واقع شده است مي توانيد از طريق مطالعه ي اين نقشه ها و گزارشها سر در بياوريد. خود من هرگز به آنجا پا نميگذارم و اصولاً در امور ملك دخالت نميكنم. معلوماتم در اين نوع مسائل از معلومات راسپليويف كه فقط مي دانست خاك سياهرنگ است و جنگل سبز رنگ ،‌ تجاوز نميكند … شرايط استخدام تصور ميكنم همان شرايط مباشر سابق باشد يعني سالي هزار روبل مواجب به اضافه آپارتمان مسكوني و خورد و خوراك و كالسكه و آزادي مطلق! &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=1&gt;ماسلف با خود فكر كرد: « چه مرد نازنيني! ». بوكين بعد از كمي مكث گفت: &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=1&gt;ــ فقط يك چيزي پدر جان … عذر ميخواهم ولي جنگ اول به از صلح آخر است. از لحاظ اداره ي امور ملك ، به شما آزادي كامل ميدهم ،‌ هر كاري دلتان ميخواهد بكنيد اما شما را به خدا يك وقت دست به ابتكار و نوآوري نزنيد ، رعيت را از راه به در نكنيد و مهمتر از همه ، سالي بيشتر از يك هزار روبل بالا نكشيد … &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=1&gt;ماسلف زير لب من من كنان گفت: &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=1&gt;ــ ببخشيد قربان ، عبارت آخرتان را درست نشنيدم … &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=1&gt;ــ سالي بيشتر از يك هزار روبل بالا نكشيد … قبول دارم كه آدم اگر بالا نكشد چرخ زندگي اش نمي چرخد ولي معتقدم كه هر چيزي حد و اندازه دارد ، عزيزم! سلف شما در اين كار آنقدر پيش رفت كه فقط از محل فروش پشم گوسفندهاي ملكم پنج هزار روبل بالا كشيد و … و ما به ناچار از هم جدا شديم. البته به مصداق آنكه پيراهن هر كسي به تن خودش نزديكتر است از دريچه ي چشم او ، حق با او بود ولي قبول كنيد كه تحمل چنين وضعي براي من بسيار دشوار بود. پس يادتان بماند: سالي تا يك هزار روبل مجاز هستيد … بسيار خوب ، تا دو هزار روبل ولي نه بيشتر! &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=1&gt;ماسلف با چهره اي برافروخته به پا خاست و گفت: &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=1&gt;ــ طوري با من صحبت مي كنيد كه انگار با يك كلاش و كلاهبردار! … ببخشيد ، بنده عادت ندارم اين حرفها را بشنوم … &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=1&gt;ــ راست مي گوييد؟ هر طور ميل شما است … من مانع رفتنتان نمي شوم … &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=1&gt;ماسلف كلاه خود را برداشت و شتابان از در بيرون رفت. بعد از رفتن او ، دختر بوكين رو كرد به پدر و پرسيد: &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=1&gt;ــ چه شد پدر؟ مباشر جديد را بالاخره استخدام كردي يا نه! &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=1&gt;ــ نه عزيزم ، خيلي جوان بود … يعني … زيادي درستكار بود … &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=1&gt;ــ اين كه عالي است! ديگر چه مي خواهي؟ &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=1&gt;ــ نه دخترم. خدا ما را از شر آدمهاي درستكار در امان بدارد! … آدم درستكار يا كارش را بلد نيست يا ماجراجو و وراج و … احمق است. خدا نصيب نكند! … اين نوع آدمها نمي دزدند ، نمي دزدند اما در عوض يك وقت به چنان لقمه ي چرب و نرمي چنگ مي اندازند كه آدم انگشت به دهان ميماند … نه عزيزم ، خداوند ما را گرفتار اين درستكارها نكند! … &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=1&gt;آنگاه لحظه اي مكث كرد و افزود: &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=1&gt;ــ تا امروز پنج نفر مراجعه كرده اند و هر پنج تا مثل هم … اينهم از شانس بد ما! انگار چاره اي ندارم جز آنكه مباشر سابقمان را به كار دعوت كنم … &lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 06 Sep 2007 21:09:05 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=aidaazimy&amp;postid=26</comments>
<dc:creator>aidaazimy</dc:creator>
<guid>http://aidaazimy.blogfa.com/post-26.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دو داستان کوتاه از انتوان چخوف</title>
<link>http://aidaazimy.blogfa.com/post-25.aspx</link>
<description>&lt;FONT color=#ff0000 size=3&gt;نقل از دفتر خاطرات يك دوشيزه&lt;/FONT&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;BR&gt;&lt;FONT size=1&gt;13 اكتبر: بالاخره بخت ، در خانه ي مرا هم كوبيد! مي بينم و باورم نميشود. زير پنجره هاي اتاقم جواني بلند قد و خوش اندام و گندمگون و سياه چشم ، قدم مي زند. سبيلش محشر است! با امروز ، پنج روز است كه از صبح كله ي سحر تا بوق سگ ، همانجا قدم ميزند و از پنجره هاي خانه مان چشم بر نميدارد. وانمود كرده ام كه بي اعتنا هستم. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=1&gt;15 اكتبر: امروز از صبح ، باران مي بارد اما طفلكي همانجا قدم مي زند ؛ به پاداش از خود گذشتگي اش ، چشمهايم را برايش خمار كردم و يك بوسه ي هوايي فرستادم. لبخند دلفريبي تحويلم داد. او كيست؟ خواهرم واريا ادعا ميكند كه « طرف » ، خاطرخواه او شده و بخاطر اوست كه زير شرشر باران ، خيس ميشود. راستي كه خواهرم چقدر امل است! آخر كجا ديده شده كه مردي گندمگون ، عاشق زني گندمگون شود؟ مادرمان توصيه كرد بهترين لباسهايمان را بپوشيم و پشت پنجره بنشينيم. ميگفت: « گرچه ممكن است آدم حقه باز و دغلي باشد اما كسي چه ميداند شايد هم آدم خوبي باشد » حقه باز! … اين هم شد حرف؟! … مادر جان ، راستي كه زن بي شعوري هستي! &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=1&gt;16 اكتبر: واريا مدعي است كه من زندگي اش را سياه كرده ام. انگار تقصير من است كه « او » مرا دوست ميدارد ،‌نه واريا را! يواشكي از راه پنجره ام ، يادداشت كوتاهي به كوچه انداختم. آه كه چقدر نيرنگباز است! با تكه گچ ، روي آستين كتش نوشت: « نه حالا ». بعد ، قدم زد و قدم زد و با همان گچ ، روي ديوار مقابل نوشت: « مخالفتي ندارم اما بماند براي بعد » و نوشته اش را فوري پاك كرد. نميدانم علت چيست كه قلبم به شدت مي تپد. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=1&gt;17 اكتبر: واريا آرنج خود را به تخت سينه ام كوبيد. دختره ي پست و حسود و نفرت انگيز! امروز « او » مدتي با يك پاسبان حرف زد و چندين بار به سمت پنجره هاي خانه مان اشاره كرد. از قرار معلوم ، دارد توطئه مي چيند! لابد دارد پليس را مي پزد! … راستي كه مردها ، ظالم و زورگو و در همان حال ، مكار و شگفت آور و دلفريب هستند! &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=1&gt;18 اكتبر: برادرم سريوژا ، بعد از يك غيبت طولاني ، شب دير وقت به خانه آمد. پيش از آنكه فرصت كند به بستر برود ، به كلانتري محله مان احضارش كردند. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=1&gt;19 اكتبر: پست فطرت! مردكه ي نفرت انگيز! اين موجود بي شرم ، در تمام 12 روز گذشته ، به كمين نشسته بود تا برادرم را كه پولي سرقت كرده و متواري شده بود ، دستگير كند. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=1&gt;« او » امروز هم آمد و روي ديوار مقابل نوشت: « من آزاد هستم و مي توانم ». حيوان كثيف! … زبانم را در آوردم و به او دهن كجي كردم&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 06 Sep 2007 21:01:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=aidaazimy&amp;postid=25</comments>
<dc:creator>aidaazimy</dc:creator>
<guid>http://aidaazimy.blogfa.com/post-25.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://aidaazimy.blogfa.com/post-24.aspx</link>
<description>&lt;H3&gt;قديمي ترين نمونه شعر فارسي&lt;/H3&gt;&lt;BR&gt;
&lt;DIV class=GImg&gt; &lt;/DIV&gt;
&lt;H3&gt;&lt;A href=&quot;http://www.tebyan.net/Index.aspx?pid=21323&quot;&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;.ريشه ي زبان فارسي&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;/H3&gt;&lt;SPAN&gt;&lt;B&gt;&lt;A href=&quot;http://www.tebyan.net/Index.aspx?pid=21326&quot;&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;.سبکهاي شعر فارسي و شعراي معروف هر دوره&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;/B&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt; &lt;/FONT&gt;
&lt;H3&gt;&lt;A href=&quot;http://www.tebyan.net/Index.aspx?pid=21327&quot;&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;.قالب هاي شعر فارسي&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;/H3&gt;قديمي ترين نمونه «شعر» در مملکت ايران، «گاثه» يعني سرودهاي منظومي است که در آنها زرتشت، پيامبر ايراني، مناجاتها و درودهاي خود را در پيشگاه «اهورا- مزدا» يگانه و بزرگترين خدايان و خالق زمين و آسمان عرضه داشته است. </description>
<pubDate>Thu, 26 Jul 2007 21:05:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=aidaazimy&amp;postid=24</comments>
<dc:creator>aidaazimy</dc:creator>
<guid>http://aidaazimy.blogfa.com/post-24.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>27 خرداد,سالروز درگذشت نصرت رحمانی</title>
<link>http://aidaazimy.blogfa.com/post-23.aspx</link>
<description>&lt;STRONG&gt;&lt;FONT style=&quot;BACKGROUND-COLOR: #008000&quot;&gt;انهدام&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;SPAN&gt;&lt;BR&gt;اين روزها &lt;BR&gt;اينگونه ام ،‌ببين:&lt;BR&gt;دستم، چه كند پيش مي رود،‌انگار&lt;BR&gt;هر شعر باكره اي را سروده ام &lt;BR&gt;پايم چه خسته مي كشدم ،‌گوئي&lt;BR&gt;كت بسته ا زخَم هر راه رفته ام &lt;BR&gt;&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &lt;/SPAN&gt;تا زير هركجا&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;حتي شنوده ام &lt;BR&gt;هربار شيون تير خلاص را &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;□&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &lt;/SPAN&gt;&lt;BR&gt;اي دوست&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;BR&gt;اين روزها &lt;BR&gt;با هركه دوست مي شوم احساس مي كنم&lt;BR&gt;آنقدر د وست بوده ايم كه ديگر &lt;BR&gt;&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &lt;/SPAN&gt;وقت &lt;FONT color=#ff0000&gt;خيانت&lt;/FONT&gt; است &lt;BR&gt;&lt;B&gt;&lt;BR&gt;&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/SPAN&gt;&lt;/B&gt;□&lt;BR&gt;انبوه غم حريم و حرمت خود را&lt;BR&gt;از دست داده است &lt;BR&gt;ديريست هيچ كار ندارم &lt;BR&gt;&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &lt;/SPAN&gt;مانند يك وزير&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;وقتي كه هيچ كار نداري&lt;BR&gt;تو هيچ كاره اي&lt;BR&gt;من هيچ كاره ام : يعني كه شاعرم &lt;BR&gt;گيرم از اين كنايه هيچ نفهمي&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;□&lt;BR&gt;اين روزها &lt;BR&gt;اينگونه ام :&lt;BR&gt;فرهاد واره اي كه تيشه ي خود را&lt;BR&gt;&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &lt;/SPAN&gt;گم كرده است &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;SPAN&gt;□&lt;BR&gt;آغاز انهدام چنين است &lt;BR&gt;اينگونه بود آغاز انقراض سلسله ي مردان&lt;BR&gt;ياران&lt;BR&gt;وقتي صداي حادثه خوابيد&lt;BR&gt;برسنگ گور من بنويسيد:&lt;BR&gt;- يك جنگجو كه نجنگيد&lt;BR&gt;&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &lt;/SPAN&gt;اما ...، شكست خورد&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;BR&gt;&lt;/SPAN&gt;</description>
<pubDate>Fri, 15 Jun 2007 19:47:46 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=aidaazimy&amp;postid=23</comments>
<dc:creator>aidaazimy</dc:creator>
<guid>http://aidaazimy.blogfa.com/post-23.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>چند شعر کوتاه از ناهید سرشگی</title>
<link>http://aidaazimy.blogfa.com/post-21.aspx</link>
<description>&lt;FONT size=4&gt;۱&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;.شاید/شعر همین است/که من عاشق تو باشم/&lt;FONT color=#ff0000&gt;و تو&lt;/FONT&gt;!/با هر که میخواهی!&lt;/FONT&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۲.حالا که این قصه به پایان میرسد/بی رو در بایستی/شما هم در&lt;FONT color=#ff0000&gt; قتل من&lt;/FONT&gt; دست داشته اید!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۳.می گویم:سلام/کسی جوابم نمی دهد/پس &lt;FONT color=#ff0000&gt;خدا نگهدار&lt;/FONT&gt; میگویم!شاید از سر اتفاق کسی دستهایش تکان بخورد!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۴.دیگر ادمی را دوست نمی دارم/می خواهم &lt;FONT color=#00cc00&gt;درخت&lt;/FONT&gt; باشم/پرندگان را بیشتر دوست میدارم!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 11 Jun 2007 21:41:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=aidaazimy&amp;postid=21</comments>
<dc:creator>aidaazimy</dc:creator>
<guid>http://aidaazimy.blogfa.com/post-21.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>عشق و منطق</title>
<link>http://aidaazimy.blogfa.com/post-20.aspx</link>
<description>&lt;FONT size=3&gt;به تو یاد دادم عاشق شدن را&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;و دلم میخواست که از تو یاد بگیرم عاشق بودن را&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;و عاقبت به من اموختی که &lt;FONT color=#ff0000&gt;منطق&lt;/FONT&gt; عشق را نمی شناسد&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;پیشترها از خدا بی خبران میگفتند&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;که &lt;FONT color=#ff0000&gt;عشق&lt;/FONT&gt; منطق را نمی شناسد...لعنت بر انها&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;دستت را از من بگیر...سرت را از روی شانه هایم بردار&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;عطر نفسهایت را از من دریغ کن و بگذار با غم خویش تنها بمانم!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&quot;مسعود فرد منش&quot;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 05 Mar 2007 20:47:49 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=aidaazimy&amp;postid=20</comments>
<dc:creator>aidaazimy</dc:creator>
<guid>http://aidaazimy.blogfa.com/post-20.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
