![]() |
![]() |
|
|
این گلدان را من نشکسته ام که در من هنوز جسارتی هست برای راست گفتن و حتی نمی دانم چه کسی انرا شکسته است که بر حسب اتفاق این جایم من و اگر این گونه گرفته ام دلم به حال این گل می سوزد و در صدایم نیز اگر که لرزشی می بینید باور کنید که از ترس نیست که از اندوه است و اما روزی که معلوم شود بی گناهم من و به ناحق مرا شکسته اید دیگر چه فایده اگر تمام جهان را به من تعارف کنید. |
|
+ نوشته شده در
شنبه هفدهم شهریور 1386ساعت 0:22 توسط آیدا |
|
|
دیوار
ــ مردي به اسم ماسلف هر روز دو دفعه به خانه مان مي آيد و ميخواهد با شما حرف بزند … امروز هم آمده بود ، ميگفت كه مايل است پيش شما به عنوان مباشر استخدام شود … ميگفت كه ساعت يك بعد از ظهر بر ميگردد … آدم عجيب و غريبي بود! ــ چطور مگر؟ ــ هر وقت مي آيد در پيش اتاقي مي نشيند و يك بند غرولند ميكند كه: « من نه پيشخدمت هستم ، نه ارباب رجوع كه دو ساعت تمام در پيش اتاقي علافم كنند … من آدم تحصيل كرده اي هستم! … با اينكه اربابت يك ژنرال است بهش بگو كه جان مردم را در انتظار به لب رساندن ، قباحت دارد … » بوكين اخم كرد و گفت: ــ حق با اوست! تو برادر ، گاهي وقتها پاك بي نزاكت ميشوي! ارباب رجوع اگر آدم حسابي است و سر و وضع تر و تميزي دارد بايد به اتاق دعوتش كرد … مثلاً مي توانستي به اتاق خودت يا … ايوان پوزخندزنان جواب داد: ــ آدم مهمي نبود ارباب! اگر آمده بود كه شما به عنوان ژنرال استخدامش كنيد ، يك چيزي … در پيش اتاقي معطلش نميكردم … ميخواستم بهش بگويم: آخر مرد حسابي آدمهاي تر و تميزتر از تو در پيش اتاقي معطل ميشوند و جيكشان هم در نمي آيد … مباشر هميشه ي خدا نوكر ارباب است ، پس بايد مباشر باقي بماند و از خودش هم حرف در نيارد و تحصيلاتش را به رخ اين و آن نكشد! … آقا را باش ، توقع داشت ببرمش به اتاق پذيرايي … هيكل نجس! … حضرت اشرف ، اين روزها آدمهاي مضحك دنيا را پر كرده اند! ــ اين آقاي ماسلف اگر دوباره مراجعه كند راهنمايي اش كن پيش من … و آقاي ماسلف ، درست سر ساعت يك بعد از ظهر آمد … ايوان او را به دفتر كار ژنرال هدايت كرد. بوكين به استقبال او رفت و پرسيد: ــ شما را جناب آقاي كنت به اينجا فرستاده اند؟ از آشنايي تان خوشحالم! بفرماييد بنشينيد ؛ روي اين مبل كه نرمتر است … گويا يكي دو بار مراجعه كرده بوديد … به من گزارش دادند ولي … ولي ببخشيد ، معمولاً نيستم يا گرفتارم. بفرماييد سيگار بكشيد عزيزم … خوب ، حقيقتش را بخواهيد من به يك مباشر احتياج دارم … مي دانيد با مباشر قبلي ام كمي نساختيم … نه من توقعش را بر مي آوردم ، نه او رضايتم را. در واقع دو آدم متبايني بوديم … هه ــ هه ــ هه … راستي در اين كار چقدر سابقه داريد؟ تا حالا ملكي را اداره كرده ايد؟ ــ بله ، پيش از اين به مدت يك سال در ملك كيرشماير ، مباشر بودم. ملك ايشان را حراج كردند و بنده بالاجبار بيكار شدم … البته تقريباً تجربه ي كاري ندارم اما رشته ي كشاورزي را در آكادمي پتروسكي تمام كرده ام … تصور ميكنم تحصيلاتم بي تجربگي ام را تا حدودي جبران كند … ــ تحصيلات كدام است ، پدر جان؟ اموري مثل نظارت بر كار كارگرها و جنگلبانها … و فروش محصول غلات و سالي يك دفعه هم تهيه و ارائه صورت دخل و خرج ملك كه احتياج به تحصيلات ندارد! آنچه به درد مباشر ميخورد چشم تيزبين و زبان دراز و صداي رسا است … سپس آهي از سينه برآورد و ادامه داد: ــ البته داشتن تحصيلات هم ضرري ندارد … خوب ، برگرديم به اصل قضيه … از كم و كيف ملكم كه در ايالت ارلوسكايا واقع شده است مي توانيد از طريق مطالعه ي اين نقشه ها و گزارشها سر در بياوريد. خود من هرگز به آنجا پا نميگذارم و اصولاً در امور ملك دخالت نميكنم. معلوماتم در اين نوع مسائل از معلومات راسپليويف كه فقط مي دانست خاك سياهرنگ است و جنگل سبز رنگ ، تجاوز نميكند … شرايط استخدام تصور ميكنم همان شرايط مباشر سابق باشد يعني سالي هزار روبل مواجب به اضافه آپارتمان مسكوني و خورد و خوراك و كالسكه و آزادي مطلق! ماسلف با خود فكر كرد: « چه مرد نازنيني! ». بوكين بعد از كمي مكث گفت: ــ فقط يك چيزي پدر جان … عذر ميخواهم ولي جنگ اول به از صلح آخر است. از لحاظ اداره ي امور ملك ، به شما آزادي كامل ميدهم ، هر كاري دلتان ميخواهد بكنيد اما شما را به خدا يك وقت دست به ابتكار و نوآوري نزنيد ، رعيت را از راه به در نكنيد و مهمتر از همه ، سالي بيشتر از يك هزار روبل بالا نكشيد … ماسلف زير لب من من كنان گفت: ــ ببخشيد قربان ، عبارت آخرتان را درست نشنيدم … ــ سالي بيشتر از يك هزار روبل بالا نكشيد … قبول دارم كه آدم اگر بالا نكشد چرخ زندگي اش نمي چرخد ولي معتقدم كه هر چيزي حد و اندازه دارد ، عزيزم! سلف شما در اين كار آنقدر پيش رفت كه فقط از محل فروش پشم گوسفندهاي ملكم پنج هزار روبل بالا كشيد و … و ما به ناچار از هم جدا شديم. البته به مصداق آنكه پيراهن هر كسي به تن خودش نزديكتر است از دريچه ي چشم او ، حق با او بود ولي قبول كنيد كه تحمل چنين وضعي براي من بسيار دشوار بود. پس يادتان بماند: سالي تا يك هزار روبل مجاز هستيد … بسيار خوب ، تا دو هزار روبل ولي نه بيشتر! ماسلف با چهره اي برافروخته به پا خاست و گفت: ــ طوري با من صحبت مي كنيد كه انگار با يك كلاش و كلاهبردار! … ببخشيد ، بنده عادت ندارم اين حرفها را بشنوم … ــ راست مي گوييد؟ هر طور ميل شما است … من مانع رفتنتان نمي شوم … ماسلف كلاه خود را برداشت و شتابان از در بيرون رفت. بعد از رفتن او ، دختر بوكين رو كرد به پدر و پرسيد: ــ چه شد پدر؟ مباشر جديد را بالاخره استخدام كردي يا نه! ــ نه عزيزم ، خيلي جوان بود … يعني … زيادي درستكار بود … ــ اين كه عالي است! ديگر چه مي خواهي؟ ــ نه دخترم. خدا ما را از شر آدمهاي درستكار در امان بدارد! … آدم درستكار يا كارش را بلد نيست يا ماجراجو و وراج و … احمق است. خدا نصيب نكند! … اين نوع آدمها نمي دزدند ، نمي دزدند اما در عوض يك وقت به چنان لقمه ي چرب و نرمي چنگ مي اندازند كه آدم انگشت به دهان ميماند … نه عزيزم ، خداوند ما را گرفتار اين درستكارها نكند! … آنگاه لحظه اي مكث كرد و افزود: ــ تا امروز پنج نفر مراجعه كرده اند و هر پنج تا مثل هم … اينهم از شانس بد ما! انگار چاره اي ندارم جز آنكه مباشر سابقمان را به كار دعوت كنم … |
|
+ نوشته شده در
جمعه شانزدهم شهریور 1386ساعت 0:39 توسط آیدا |
|
|
نقل از دفتر خاطرات يك دوشيزه
15 اكتبر: امروز از صبح ، باران مي بارد اما طفلكي همانجا قدم مي زند ؛ به پاداش از خود گذشتگي اش ، چشمهايم را برايش خمار كردم و يك بوسه ي هوايي فرستادم. لبخند دلفريبي تحويلم داد. او كيست؟ خواهرم واريا ادعا ميكند كه « طرف » ، خاطرخواه او شده و بخاطر اوست كه زير شرشر باران ، خيس ميشود. راستي كه خواهرم چقدر امل است! آخر كجا ديده شده كه مردي گندمگون ، عاشق زني گندمگون شود؟ مادرمان توصيه كرد بهترين لباسهايمان را بپوشيم و پشت پنجره بنشينيم. ميگفت: « گرچه ممكن است آدم حقه باز و دغلي باشد اما كسي چه ميداند شايد هم آدم خوبي باشد » حقه باز! … اين هم شد حرف؟! … مادر جان ، راستي كه زن بي شعوري هستي! 16 اكتبر: واريا مدعي است كه من زندگي اش را سياه كرده ام. انگار تقصير من است كه « او » مرا دوست ميدارد ،نه واريا را! يواشكي از راه پنجره ام ، يادداشت كوتاهي به كوچه انداختم. آه كه چقدر نيرنگباز است! با تكه گچ ، روي آستين كتش نوشت: « نه حالا ». بعد ، قدم زد و قدم زد و با همان گچ ، روي ديوار مقابل نوشت: « مخالفتي ندارم اما بماند براي بعد » و نوشته اش را فوري پاك كرد. نميدانم علت چيست كه قلبم به شدت مي تپد. 17 اكتبر: واريا آرنج خود را به تخت سينه ام كوبيد. دختره ي پست و حسود و نفرت انگيز! امروز « او » مدتي با يك پاسبان حرف زد و چندين بار به سمت پنجره هاي خانه مان اشاره كرد. از قرار معلوم ، دارد توطئه مي چيند! لابد دارد پليس را مي پزد! … راستي كه مردها ، ظالم و زورگو و در همان حال ، مكار و شگفت آور و دلفريب هستند! 18 اكتبر: برادرم سريوژا ، بعد از يك غيبت طولاني ، شب دير وقت به خانه آمد. پيش از آنكه فرصت كند به بستر برود ، به كلانتري محله مان احضارش كردند. 19 اكتبر: پست فطرت! مردكه ي نفرت انگيز! اين موجود بي شرم ، در تمام 12 روز گذشته ، به كمين نشسته بود تا برادرم را كه پولي سرقت كرده و متواري شده بود ، دستگير كند. « او » امروز هم آمد و روي ديوار مقابل نوشت: « من آزاد هستم و مي توانم ». حيوان كثيف! … زبانم را در آوردم و به او دهن كجي كردم |
|
+ نوشته شده در
جمعه شانزدهم شهریور 1386ساعت 0:32 توسط آیدا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
|
| نوشته های پیشین |
|
مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 خرداد 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 |
|
RSS
|