تبليغاتX
مهر
به تو یاد دادم عاشق شدن را

و دلم میخواست که از تو یاد بگیرم عاشق بودن را

و عاقبت به من اموختی که منطق عشق را نمی شناسد

پیشترها از خدا بی خبران میگفتند

که عشق منطق را نمی شناسد...لعنت بر انها

دستت را از من بگیر...سرت را از روی شانه هایم بردار

عطر نفسهایت را از من دریغ کن و بگذار با غم خویش تنها بمانم!

"مسعود فرد منش"

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم اسفند 1385ساعت 0:18  توسط آیدا | 

جرئت تکبير


همان ياری که دوشش مأمن من بود باور کن
نقاب از چهره‌اش افتاد، دشمن بود باور کن
همان اشکی که آب آسياب چشم ما می‌شد
شبانگه از حريم خويش سرزن بود باور کن
پگاهان آن چنان کوچيد ايل مهر از اين وادی
که گويی جاده هم مشغول رفتن بود باور کن
اگر حلقوم دشت از جرئت تکبير خالی شد
دل پژواک غرش‌ها سترون بود باور کن
کسی گر بوسه بر قنديل محراب شبستان زد
کنار بقعه نانش توی روغن بود باور کن
تو رمز چشمک گرگ و شبان را دير فهميدی
همان اول حساب گله روشن بود باور کن
...

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم اسفند 1385ساعت 0:56  توسط آیدا | 
جاده، آن سویِ پُل

مرا ديگر انگيزه‌ي ِ سفر نيست.
مرا ديگر هواي ِ سفري به سر نيست.


قطاري که نيم‌شبان نعره‌کشان از دِه ِ ما مي‌گذرد
آسمان ِ مرا کوچک نمي‌کند
و جاده‌ئي که از گُرده‌ي ِ پُل مي‌گذرد
آرزوي ِ مرا با خود
به افق‌هاي ِ ديگر نمي‌برد.


آدم‌ها و بوي‌ناکي‌ي ِ دنياهاشان

 

 

يک‌سر

دوزخي‌ست در کتابي

که من آن را

 

 

لغت‌به‌لغت

 

 

از بَر کرده‌ام

تا راز ِ بلند ِ انزوا را

 

 

دريابم ــ

راز ِ عميق ِ چاه را
از ابتذال ِ عطش.
بگذار تا مکان‌ها و تاريخ به خواب اندر شود
در آن سوي ِ پُل ِ دِه
که به خميازه‌ي ِ خوابي جاودانه دهان گشوده است

و سرگرداني‌هاي ِ جُست‌وجو را

 

 

در شيب‌گاه ِ گُرده‌ي ِ خويش

از کلبه‌ي ِ پابرجاي ِ ما

به پيچ ِ دوردست ِ جاده

 

 

مي‌گريزاند.


مرا ديگر
انگيزه‌ي ِ سفر نيست.




حقيقت ِ ناباور
چشمان ِ بيداري‌کشيده را بازيافته است:
روياي ِ دل‌پذير ِ زيستن
در خوابي پادرجاي‌تر از مرگ،
از آن پيش‌تر که نوميدي‌ي ِ انتظار
تلخ‌ترين سرود ِ تهي‌دستي را باز خوانده باشد.


و انسان به معبد ِ ستايش‌هاي ِ خويش
فرود آمده است.




انساني در قلم‌رو ِ شگفت‌زده‌ي ِ نگاه ِ من
در قلم‌رو ِ شگفت‌زده‌ي ِ دستان ِ پرستنده‌ام.
انساني با همه ابعادش ــ فارغ از نزديکي و بُعد ــ
که دست‌خوش ِ زواياي ِ نگاه نمي‌شود.


با طبيعت ِ همه‌گانه بيگانه‌ئي

که بيننده را

 

 

از سلامت ِ نگاه ِ خويش

 

 

در گمان مي‌افکند

چرا که دوري و نزديکي را

در عظمت ِ او

 

 

تاءثير نيست

و نگاه‌ها
در آستان ِ رويت ِ او
قانوني ازلي و ابدي را

بر خاک

 

 

مي‌ريزند...




انسان
به معبد ِ ستايش ِ خويش بازآمده‌است.
انسان به معبد ِ ستايش ِ خويش
بازآمده‌است.
راهب را ديگر
انگيزه‌ي ِ سفر نيست.
راهب را ديگر
هواي ِ سفري به سر نيست.

ارديبهشت ِ ۱۳۴۳

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم اسفند 1385ساعت 0:32  توسط آیدا | 
میخواهم خودم باشم.اگر بقیه ادمند میخواهم حیوان باشم...اگر ادمها خوبند میخواهم بد باشم!اگر انسانها به فکر نان و شهوتند من حیوان میخواهم به فکر عشق باشم!اگر انها برای رسیدن به قله های رفیع جاه و مقام یکدیگر را به دار میکشند من میخواهم در پست ترین نقطه بمانم بگذار انها به اوج بروند و من به قعر! اگر جای انها برای بجا اوردن دو رکعت نماز بهشت است بگذار مرا روزی صد بار در جهنم بسوزانند!اگر دختران خوب و نجیب را از پوشش انها تشخیص میدهند بگذار همه مرا عریان ببینند!اگر انسانیت در اطاعت بی چون و چراست بگذار من تا ابد سر کش و یاغی باشم!اگر ازادی در این است که تا کسی صدایش در امد خفه اش کنند و شکنجه بگذار من خود را از حامیان ظلم معرفی کنم!...!اری.من حیوان من پست من بی دین...من ظالم جهنمی دلم برای واژه "انسانیت" می سوزد.دلم برای همه انسانها می سوزد!!!
+ نوشته شده در  سه شنبه یکم اسفند 1385ساعت 18:7  توسط آیدا | 
من ان زخمم که هرگز سلطه دشنه را نپذیرفت!
+ نوشته شده در  سه شنبه یکم اسفند 1385ساعت 17:6  توسط آیدا | 
روزگار غریبی ست نازنین...عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد!
+ نوشته شده در  سه شنبه یکم اسفند 1385ساعت 17:0  توسط آیدا |